المحقق الأردبيلي

24

اصول دين ( فارسى )

پيداكننده‌اى كه او را موجود سازد و پيدا كند مانند افعال ما چون كتابت كردن و خانه ساختن و غير آن از صفتهاى ديگر ، بلكه آدمى خودش ؛ چه معلوم است كه اگر پدر نباشد ، پسر پيدا نمىشود ، و اين قسم را « ممكن الوجود » خوانند . يا آنكه به خودىخود موجود است و احتياج ندارد به پيداكننده‌اى كه او را وجود دهد و پيدا كند ؛ هميشه بوده و مىباشد و هستى و بودن از او جدا نمىشود ، و اين قسم را « واجب » مىگويند و عرب آن‌را « اللّه » مىگويند و عجم « خداى » . و گفته‌اند كه در اصل « خودآى » است يعنى خودآمده ، و در وجود و پيدا شدن خود محتاج به غيرى نيست كه او را پيدا كند . پس اگر خداى تعالى نبود هيچ‌چيز نبودى ، زيرا كه معلوم شد كه موجودى كه غيرخداست به خودىخود موجود نمىشود و به غيرموجود مىشود و آن غيروجوددهنده ، مىبايد كه موجود باشد ؛ چه معلوم است تا چيزى موجود نباشد چيزى را وجود نمىتواند داد و پيدا كرد . و مثال واضح آنكه چون در خانه بينيم كه چراغ بسيار روشن شده است و دانيم كه روشنى اينها از خود نيست و از چراغى كه روشن نباشد نيست ، پس يقين مىكنيم كه چراغى غير از اين چراغها هست كه اينها همه از آن چراغ روشن شده‌اند . و آن ، مىبايد كه مانند اينها از جاى ديگر روشن نشده باشد ، بلكه روشنى آن از خودش باشد دايما كه اگر اين نيز مانند آنها باشد ، چراغ در اين خانه پيدا نشود و اين روشن است . و هركه را اندك عقلى هست ، اين معنى او را يقين مىشود به نوعى كه اصلا احتمال غير اين نمىدهد .